|
آسمان قلب من ابریست | ||
|
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است ... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 12:22 ] [ محمد ]
امشب از تو می نویسم ، از تو قلب رئوفت از قشنگی محبت ، از دو چشمون کبودت از تو که تو این غریبی ، آشنای مهربونی وای که چشات پر حرفه ، با زبون بی زبونی امشب از ستاره گفتم ، پر نور شد شب تارم حیفم اومد که به یادت ، گلی تو باغچه نکارم تو خودت یه پارچه مهری ، توی آسمون برفی قربونیت بشه الهی ، دل تنهای دو حرفیم امشب از تو می نویسم گل یاس مهربونم که اگه یه روز نباشی ، مثل یه برگ خزونم از تو که نور امیدی ، توی این شبهای تاریک من و تا خدا کشوندی توی این جاده ی باریک امشب از تو می نویسم ای مسافر غریبه که خدا تو قلب خستم ، مهری ا ز تو آفریده
[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 17:40 ] [ محمد ]
تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد . دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند... آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند. در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هايم را برایش بازگویم . [ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 23:30 ] [ محمد ]
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم مرغ قاف افسانه بود ، افسانه خوانم و بازگشتم
[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 20:29 ] [ محمد ]
در خانه دوست دل تا ز صبا شنید افسانه دوست از سینه هوا گرفت زی خانه دوست تا شمع بلندش به هوا روشن شد جان پر نکشید جز به پروانه دوست زان خانه که خون عاشقان می ریزد رفتیم برادران به کاشانه ی دوست اندوه نهفته از نگاه دشمن گفتیم که سر نهیم بر شانه دوست زنجیر میاورید و تهمت مزنید بس باد بگویید که : دیوانه دوست [ سه شنبه هفتم دی 1389 ] [ 22:36 ] [ محمد ]
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. [ یکشنبه نهم خرداد 1389 ] [ 14:31 ] [ محمد ]
بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو... از حرارتت بميرم بگيرم عطر تنتو... واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنياست... ساز آشنای قلبت خوشترين آهنگ دنياست... منو که بغل بگيری گم ميشم تو شهر رويا... بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا... به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا... بغلم کن تا نميرم بی تو، تو دستای سرما... مثل دامن فرشته شب ما قديس و پاکه... حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه... بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم... سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگيرم... جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی نديده... دست بكش رو گونه ی من٬ منو خواب كن تا سپيده... [ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 0:10 ] [ محمد ]
تو مثه نم نم بارون و من اون خشکی خاکم که اگه یه روز نباشی میدونی که من هلاکم یه چراغ پر فروغی واسه تاریکی شبهام با تو ظلمت نمیمونه عشق من بمون که تنهام میشه با ناز نگاهت غصه هارو در به در کرد میشه از عشق تو خوند و همه دنیارو خبر کرد با تو احساس من انگار داره کم کم جون میگیره داره کم کم واسه چشمات دل عاشقم می میره با تو احساس من انگار داره کم کم جون می گیره داره کم کم زنده میشه عطر بارونو میگیره... با تو ظلمت نمی مونه اره غربت نمی مونه تو اگه باشی کنارم دیگه حسرت نمی مونه ای همه دار و ندارم ای تموم انتظارم تو هجوم بی کسی هام حالا تنها تورو دارم! [ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 21:57 ] [ محمد ]
شقايق با خنده گفت : نه بيمارم ، نه تب دارم ، اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم . گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي . يكي از روزهايي كه زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت، تمام غنچه ها تشنه و من بي تاب و خشكيده ، تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يكي خسته ، به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد از آن نوعي كه من بودم ، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت : بسي كوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يكدم هم نياسوده . كه افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد ، شتابان شد به سوي من . به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم . او هر لحظه سر را رو به بالا ها تشكر از خدا مي كرد . پس از چندي هوا چون كوره آتش ، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت . به لب هايي كه تاول داشت گفت : اما چه بايد كرد ؟ در اين صحرا كه آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست ، اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيستو از اين گل كه جايي نيست خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را ، چنان مي رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم ، دلم مي سوخت اما راه پايان كو ؟ نه حتي آب ، نسيمي در بيابان كو؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت كه ناگه روي زانو هاي خود خم شد ، دگر از صبر او كم شد ، دلش لبريز ماتم شد كمي انديشه كرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي ز هم بشكافت اما ! آه ! صداي قلب او گويي جهان را زير و رو مي كرد زمين و آسمان را پشت و رو ميكرد و هر چيزي كه هر جا بود با غم روبه رو مي كرد نمي دانم چه مي گويم ! به جاي آب خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد : بمان اي گل كه تو تاج سرم هستي ، دواي دلبرم هستي ، بمان اي گل و من ماندم نشان عشق وشيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد ، گل هميشه عاشق شد [ دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ] [ 23:20 ] [ محمد ]
به خوابگاه ساکتم چه بی قرار آمدی
شکست قلبم آن زمان که داغدار آمدی به لطف آب چشم تو چه لاله هاست بر گلم بیا بیا خوش آمدی به لاله زار آمدی کنون که روز و شب شده سیاه در نگاه من به شام تار دیده ام چه شعله وار آمدی نبینمت شکسته دل درخت تازه پای من ببینمت که در چمن به برگ و بار آمدی ببین ز شوق روی تو به اوج پر گشوده ام چه خوب شد دیدمت که بر مزار آمدی [ جمعه سی ام بهمن 1388 ] [ 13:44 ] [ محمد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||